ایستادن وسط میدان شلوغ زندگی
نهای شاغل، دنیای پیچیدهای دارند که هیچ کس جز خودشان آن را نمیفهمد. مادرهای شاغل، دنیایشان از آن هم پیچیدهتر است.
مادرهای شاغل هر روز دارند میجنگند. با رئیسشان برای زمان کار کمتر،(امروز رییسم به من تذکر داد،اما من نهایت تلاشم را می کنم که از کار کم نگذارم.) با بچهشان برای خداحافظی سوزناک، با کسی که از بچه نگهداری میکند برای این که طبق اصولشان با بچه حرف بزند، بازی کند، غذایش را بدهد، بخواباند و بقیه چیزها، با همسرشان برای این که... پس با کی؟!، با ترافیک برای دیرتر رسیدن، با خانه برای شلوغ بودن، با غذاهای خانگی برای مواد اولیه سختشان، با آینه به خاطر قیافه نئاندرتال خودشان که سال به سال رنگ آرایشگاه به خودش نمیبیند، با کمرشان به خاطر درد دائمی که گاهی بالا میزند، با...
با خودشان.
با خودشان به خاطر این که انتخاب دیگری ندارند. به خاطر این که وسط یک میدان شلوغ ایستادهاند و نمیتوانند تاکسیهای یک جا را سوار شوند و مثل بقیه مستقیم بروند و برسند به مقصدشان. تقدیر آنها همین است که همان جا وسط میدان بایستند و کلی تاکسی را که وسط زندگیشان ریخته، هدایت کنند و مواظب باشند که تصادف نشود، کسی حق دیگری را پایمال نکند، کسی روی ترمز نزند، کسی اشتباه نرود.


ایستادن وسط میدان شلوغ زندگی
