حاج علی
من عجیب دلم کعبه را می خواهد ...دلم سعی مدام می خواهد...راستیتش آرام بگویم دلم مدینه می خواهد تا روبروی بقیعش بنشینم و مدام بگویم السلام علیک یا ابا عبدلله...تا تازه کنم داغم را و داغ مادر را...دلم گوشه ای دنج می خواهد...تا خودم را رها کنم آنجا...بیندازم و زار بزنم بر خودم...بر حالم و هوایم...گفته بودمت آقا مولا دستم را بگیر و راه را نشان بده با من اینگونه نکن...تاب ندارم....
چقدر زود یکسال گذشت.یکسال است که در فراق مکه و مدینه می سوزم.
علی جان،
پارسال در چنین روزهایی از ماه رجب بود که به خانه خدا رفتیم.حالا می خواهم خاطرات حاجی شدنت را اینجا بنویسم و اینکه چرا من به شما حاج علی مامانی میگم....
این سفر حاصل لطف خدا و بابا جونت بود .در بین هدایای ازدواج من و بابایی یکی از همه متفاوت تر بود و اون چیزی نبود جز دو فیش عمره که از طرف بابام و مامانم به ما داده شده بود.هدیه ای که تا آخر عمر با ما خواهد بود.
خواست خدا بود که در این سفر شما هم با ما باشی مامانی.زمانی که قسمت شد بریم به این سفر تو هفت ماه بود که تو دل من بودی.همه میگفتن با این وضعیتت نرو خطرناکه اما من دوست داشتم تا شما تو دلم هستی ببرمت مکه و مدینه.ببرمت پابوس پیامبر.ببرمت بقیع. بریم کعبه رو ببینی. دکترم گفت همه چیزت خوبه اما من ریسک نمی کنم و باید با مسئولیت خودت بری. من هم به خدا توکل کردم و دلمو زدم به دریا و تو را با خودم بردم خانه خدا.به لطف خدا صحیح و سالم رفتیم و برگشتیم و خیلی هم خوش گذشت. خدایا شکرت که که این سفر را نصیبمون کردی.انشاالله دفعه بعدی دستت بگیرم ببرمت خانه خدا. به امید آن روز.
عزیز دل مامانی اینجوری بود که شما شدین حاج علی مامانی.البته خاطرات سفر را بعدا برای شما مینویسم.
قربونت برم جیگر مامانی.


حاج علی
