پازل زندگی
تو زندگی بهم ثابت شده که خیلی چیزا از کنترل من خارجه. خیلی چیزا اونجوری که باید اتفاق بیفته می افته و من توش خیلی نقشی ندارم و خلاصه اش اینکه اگه به زندگی از زاویه ای بالاتر نگاه کنی مثل یک پازل می مونه که یکی داره یواش یواش و به مرور قطعاتش رو کنار هم می چینه و گاهی بهت اجازه میده که قطعه بعدی رو خودت انتخاب کنی و در نهایت این قطعات از قبل وجود داشته و نقش پازلت از قبل زقم خورده.
وقتی اینجوری به قضیه نگاه می کنم می بینم که دارم بابت خیلی چیزا حرص و جوش الکی می خورم. ولی خوب نمی دونم چرا هیچ رقم نمی تونم این رویه حساسیت بیش از حد و حرص و جوش زیاد رو تو خودم تعدیل کنم.
تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که از صمیم قلب و با تمام وجود از خدام بخوام که مثل همیشه فراموشم نکنه و نقش پازل زندگیم رو جوری رقم بزنه که قدرت تحمل ناملایماتش رو داشته باشم و از پس امتحاناتش بر بیام. با شناختی که از خودم دارم فکر میکنم تو خیلی مسایل آدمی با ظرفیت بالا نیستم و امیدوارم که خدا تو این چند موردی که می دونم تحمل و ظرفیتش رو ندارم امتحانم نکنه چون از پسش برنخواهم آمد.


پازل زندگی
