مرور خاطرات
کوچولوی من! دیشب وقتی خوابیده بودی نگاهت می کردم و دلم از عشقت ضعف می رفت. همینطور که محو صورت ماهت بودم به گذشته برگشتم, به اون موقع که هنوز تو دل مامان بودی. چه حس عجیبی بود اینقدر نزدیک بودن به تو , و من گاهی عجیب دلم برای اون وقتها تنگ می شه. بعضی وقتها تو خیالم لگدت رو تو پهلوم حس میکنم و یادم میاد که چه روزایی رو با هم گذروندیم.تو تو دل مامان جون گرفتی و بزرگ شدی و مامان هم با تو بزرگ شد. من با اومدنت وارد یه مرحله ی جدید شدم. انگار تازه بالغ شدم. نگاهم به دنیا عوض شده و هر روز حس جدیدی رو تجربه می کنم. تو اینقدر برام آشنایی که باورش سخته که تنها نه ماهه که به دنیا اومدی. انگار همیشه بودی. انگار از وقتی خودم رو شناختم تو یه قسمت از وجودم بودی که نمی دیدمش ولی حس می کردم که هست و حالا که واقعاً هستی احساس می کنم کامل شدم. همیشه دلم می خواست پسرم آروم و زیبا و باهوش باشه. گاهی فکر می کردم این آرزوی بزرگیه. ولی عروسکم! تو خیلی بهتر از آرزوهای منی. فرشته ی قشنگم وقتی به مامان نگاه می کنی و محبت و اعتماد رو تو چشمای باهوشت می بینم, وقتی دل درد داری و به من پناه میاری, یا وقتی سرت رو شونمه و تو گوشم آروم غر میزنی حس می کنم آدم مهمی ام که تو آغوش من رو پناهگاه خودت می دونی و درد دل هات رو فقط به مامان میگی. کوچولوی من! امروز یه چیز جدید یاد گرفتم و اون اینه وقتی من در بوجود اومدن یه موجود نقش داشتم و اینطور عاشقانه دوستش دارم ببین که خدا چقدر دوستمون داره. کاش کمی منصف تر باشیم و قدر این عشق رو بدونیم.


مرور خاطرات
