محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 16 سال و 8 روز سن داره

حاج علی مامانی

روزهای مادرانه

1390/3/30 7:54
نویسنده : یاسمین
684 بازدید
اشتراک گذاری

این روزها خیلی از دور و بری‌هایم می‌خواهند بدانند روزهای مادرانه چطوری‌ست. می‌پرسند چه حسی دارد یا چی فکر می‌کنم یا چه‌قدر پسرم را دوست دارم!

سوال عجیبی است، اما عجیب‌تر از آن جوابش است. طرف، وقتی می‌بیند من در جواب دادن به سوال مردد هستم یا موضوع را عوض می‌کنم، فکر می‌کند شاید روزهای مادرانه آن‌قدرها هم که می‌گویند جالب و رمانتیک نیست. شاید آن عشق مادرانه که می‌گویند چندان هم غریزی نباشد. شاید من خیلی هم این کوچولو را دوست ندارم.

واقعیت دارد! ماجرا آن‌قدرها هم که توی سریال‌ها و فیلم‌ها نشان می‌دهند رمانتیک نیست!

ساعت 7 و نیم صبح، وقتی در تمام شب دو سه تا نیم ساعت بیشتر نخوابیدی، وقتی هر بار برای شیر خوردن بچه یک ساعت کشتی گرفتی و آخرش وقتی به زور سینه را توی دهنش چپاندی، چشم‌هایش را بسته و خوابیده (انگار که هیچ وقت بیدار نبوده!)، وقتی تا صبح راهش بردی و برای هر آروغش التماسش کرده‌ای، وقتی خودت درد داری و آن وقت مجبوری ساعت‌ها روی بخیه‌های دردناکت بنشینی تا بچه شیر بخورد و دقیقه‌ای بعد همه‌اش را بالا بیاورد، وقتی بی‌خیال مسکن‌هایت شده‌ای تا روی شیرت تاثیر نداشته باشد و به جایش از شدت درد دیگر جانی در بدن نداری، ... این واقعیت است: در چنین لحظاتی هیچ چیز رمانتیکی برای تعریف کردن وجود ندارد! آن موقع است که فقط لب‌هایت را می‌گزی و استغفرلله را می‌اندازی بالا تا ناشکری نکنی، تا نگویی «خدایا، عجب...!» و نمی‌گویی!

اما این تمام واقعیت نیست.

وقتی علی عزیزم خوابیده، ناگهان نگاهش می‌کنی و فکر می‌کنی: «این بچه منه! پسر من!» ناگهان جا می‌خوری از چیزی که داری می‌بینی. باورت نمی‌شود این موجود کوچک مچاله شده که توی خواب لب‌هایش را مثل ماهی تکان می‌دهد و با ناخن‌های کوچکش صورتش را چنگ می‌اندازد، پسر توست! مگر تو خودت همان دختربچه‌ی پر سر و صدای مدرسه‌ای نیستی؟! پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟  اما تو... حالا مادری!

وقتی علی صورتش را فرو کرده توی سینه‌های تو و دارد با چنان ولعی شیر می‌خورد که انگار از قحطی آمده، وقتی بیدار است و آن چشم‌های گرد مشکی را (که مثل دکمه‌های سیاه می‌مانند!) می‌دوزد توی چشم‌های من، وقتی از خواب می‌پرد و با صدای «مامان جون، نترس! من اینجام! من پیشت‌ام!» آرام می‌شود، وقتی بین همه آن صداها و صورت‌ها می‌گردد و من را پیدا می‌کند،... احساس می‌کنم سینه‌ام تنگی می‌کند برای این همه عشق به موجودی این همه کوچک.

روزهای مادرانه، روزهای عجیب و غیر قابل توصیفی است.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)