محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 16 سال و 9 روز سن داره

حاج علی مامانی

ایستادن وسط میدان شلوغ زندگی

ن‎های شاغل، دنیای پیچیده‎ای دارند که هیچ کس جز خودشان آن را نمی‎فهمد. مادرهای شاغل، دنیایشان از آن هم پیچیده‎تر است. مادرهای شاغل هر روز دارند می‎جنگند. با رئیس‎شان برای  زمان کار کمتر،(امروز رییسم به من تذکر داد،اما من نهایت تلاشم را می کنم که از کار کم نگذارم.) با بچه‎شان برای خداحافظی سوزناک، با کسی که از بچه نگهداری می‎کند برای این که طبق اصول‎شان با بچه حرف بزند، بازی کند، غذایش را بدهد، بخواباند و بقیه چیزها، با همسرشان برای این که... پس با کی؟!، با ترافیک برای دیرتر رسیدن، با خانه برای شلوغ بودن، با غذاهای خانگی برای مواد اولیه سخت‎شان، با آینه به خاطر قیافه نئاندرتال خودشان که سال به سال...
4 تير 1390

من و پسرم

روز سختی داشته‎ام.امروز صبح دوست نداشتم پسرم را تنها بگذارم . دلم برایش می سوخت که از کله صبح باید خواب زده شود. امروز با اینکه روز پر کاری دارم اما صورت علی  یک لحظه از جلوی چشمهایم کنار نمی رود.دلم بدجوری گرفته .دلم برای علی کوچولو تنگ شده. ساعت 12 هم که با مادرم تماس گرفتم گفت امروز اصلا نخوابیده.اگر من پیشش بودم لابد تا ساعت 12 می خوابید.علی جان مامانی داره میاد خانه تا تورا بغل کند و تو برای من بخندی عزیزم. عاشقتم عزیزم. دوستت دارم پسر گلم،حاج علی مامانی
1 تير 1390

مسابقه نه چندان مادرانه

داریم به قسمت‎های رقابتی مادری نزدیک می‎شویم! منظورم سال‎هایی است که بچه‎ها برای مادر و پدرهایشان تبدیل به ماشین مسابقه می‎شوند. زمانی که زودتر گفتن کلمه ماما و راه افتادن در 9 ماهگی مایه افتخار می‎شود و نقل محافل فخر فروشی. بعد دیگر مسابقه می‎رسد به این که بچه‎ی من چند تا پله را می‎پرد و بعدتر می‎شود تعداد پایتخت‎هایی که نام‎شان را بچه‎ی من بلد است و شاید این که «بچه‎ی من ویولن می‎زنه که از همه سازها سخت‎تره» و این که «انگلیسی رو که همه بلدن، بچه‎ی من فرانسه حرف می‎زنه» و کلاس باله و جمع کردن اعداد سه رقمی و خواندن قبل از سن مدرسه و... خودتان ل...
1 تير 1390

کتابخوار کوچک

کتاب خوار شنیده‌اید؟ من دیدم! آمدم، دیدم علی افتاده روی یک چیزی و دارد با ولع می‌خوردش. چی بود؟کتابی بود که برای تقویت هوشش خریده بودم و دادم دستش تا شکلهای آن را نگاه کند.اما افسوس... کتاب تکه تکه شده بود.حالا نمی دانم لا اقل شکلهایش را دیده یا نه؟چه فرقی میکند مهم این است که پسرم از این کتاب کاملا خوشش آمده بود و لذت می برد.ممکن است با هوش نشود اما با این کارها خلاق می شود!!!! فدای سرت عزیزم.
31 خرداد 1390

هفته دوم فروردین(اولین جدایی از علی عزیزم)

این هفته، هفته‌ی... هفته‌ی... هفته‌ی چی‌ای بود؟ هفته‌ی سخت؟ هفته‌ی تلخ؟ هفته‌ی شیرین؟ هفته‌ی عجیب؟ نمی‌دانم. این هفته، هفته‌ی برگشتن به کار بود. برگشتن به دانشگاه، رفتن به اداره قراردادها. برای من هفتم فروردین، پایان خانه‌ ماندن بود، و شد. هیچ کدام این‌ها نبود و همه‌شان هم بود. سخت بود. خیلی سخت. این که بعد از 6 ماه ناگهان چند ساعت عزیزترین‌ات را بگذاری و بروی بیرون، واقعا سخت است. دل‌تنگی‌اش یک طرف، نگرانی و استرس و سوال دائمیِ «حالا داره چی کار می‌کنه؟» هم یک طرف. تلخ بود. خصوصا صبح‌ها وقت خداحافظی و من باید می‌رفتم. ...
31 خرداد 1390

لالایی

الالالاگل بادوم    بخواب آروم ، بخواب آروم لالالالاگل پونه      دنیا اینجور نمیمونه لالالالاگل مینا      عزیز مامان و بابا لالالالاگل لاله      به قربون قدت عمه لالالالاگل باغم    عزیز و محرم رازم لالالالاگل سوسن   سرت بردار لبت بوسم - لبت بوسم که بوداره - که با گل گفتگو داره لالالالاگلم باشی   بخوابی از سرم بازشی - بزرگ شی همدمم باشی لالالالاملوس ململ  که گهوارت چوب صندل
30 خرداد 1390

سونوگرافی

چه کسی فکرش را می‌کرد روزی دیدن یک تصویر سیاه وسفید و لرزان توی یک مانیتور بتواند اشک شوق از چشم‌های من سرازیر کند؟ چه وقت ممکن بود به این فکر کرده باشم که تپیدن یک قلب کوچک یا باز و بسته شدن 5 تا انگشت مینیاتوری این قدر برایم مهم می‌شود؟ هیچ‌کس. هرگز. باورم نمی‌شد. قلب نی‌نی من جلوی رویم مثل قلب گنجشک می‌زد، تند و تند. نیم‌رخ صورتش به شکل کامل دیده می‌شد. پاهایش را توی هوا تکان می‌داد و غلت می‌زد. انگشت‌ها... وای! انگشت‌های دستش را می‌شد شمرد! انگشت‌هایش را باز و بسته می‌کرد  و انگشت شستش را در دهانش می گذاشت  و برایم دست تکان می‌داد و مرتب دهان...
30 خرداد 1390

لالایی

الهی دست حق باشه پناهت گلهای رازقی تن‌پوش راهت الهی برکت سفره‌ت بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت ...الهی دست حق باشه پناهت
30 خرداد 1390