محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 16 سال و 9 روز سن داره

حاج علی مامانی

بهشت زیر پای مادران

چقدر این واژه مادر برایم عجیب و  غریب شده است هرچند که امسال بیش از هر سال با آن قریبم.شاید اطلاق این واژه یعنی اطلاق جمیع احساسات متضاد در  یک زن...برای من تنبل ،خودخواه از خود راضی، مادر شدن یک مرحله از زندگیم  نبود یک تحول و جهش بود مثل تبدیل کرم ابریشم به پروانه و بلکه بیشتر ... این چند ماهی که گذشت به اندازه تمام عمرم و بلکه بیشتر بوسیدم،خندیدم،،ترسیدم،مهر ورزیدم،درد کشیدم،شاد شدم،خدا را شکر کردم،لبریز شدم از شوق،شبها را احیا گرفتم،کابوس دیدم،رویا دیدم،امید داشتم،تصمیم گرفتم،صبر کردم،حرص خوردم،خسته شدم،از روی میل و اجبار خوردم و... زنها راحت بهشتی می شوند...کافیست خدایشان و همسرانشان و فرزندانشان ر...
30 خرداد 1390

نسل ظهور

هر که فرزند خود را فاطمه نامید، او را دشنام ندهد، نفرین نکند و کتک نزند.. همه این احترام به خاطر یک اسم است اما اگه امید داشتی فرزندت سرباز پسر فاطمه میشه چطور باید  رفتار کنی؟ ...
30 خرداد 1390

قبل از به دنیا آمدن فرزندتان این چیزها را تمرین کنید!

هارتل بزنید. وقتی نوزادتان روز به روز وزن اضافه کرد و شما مجبور شدید هر شب برای خواباندن‌اش ساعت‌ها روی دست‌تان تکانش بدهید و ذکر لالاپیش‌پیش بگویید، متوجه فایده هارتل زدن‌هایتان می‌شوید. این امر خصوصا برای باباهای آینده حیاتی است. بهتر است هارتل را از یک و نیم کیلو در هر دست شروع کنید و تا 6 کیلو در هر دست ادامه بدهید. بچه‌ها خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنید، رشد می‌کنند. خوابیدن در حداکثر صدا را تمرین کنید. بعد از یک ماه که با پدیده شوم و ناجوانمردانه «کولیک» آشنا شدید، یاد می‌گیرید که در هر شرایطی چرت بزنید، حتی وقتی که بچه دارد با فرکانس فراصوتی جیغ می‌کشد. برای ت...
30 خرداد 1390

آخرین روزهای دونفره

بچه مدرسه‌ای‌ها دارند روزهای مانده تا شروع ماه مهر را می‌شمارند، مهمانی‌های افطاری روی دور تند افتاده‌اند و روزه‌دارها حسابی بی‌اشتها شده‌اند، سریال‌ها دارند قسمت‌های آخر را آب‌بندی می‌کنند، راننده سرویس‌ها ماشین‌هایشان را برده‌اند برای تنظیم موتور، خارج رفته‌ها کم‌کم دارند برمی‌گردند، دفتر یادداشت روزانه من چند صفحه دیگر بیشتر ندارد و شمارنده روی میز (که به سنت پروژه‌های شهرداری، روزهای مانده تا بهره‌برداری از پروژه نرگس را نشان می‌دهد!) یک رقمی شده؛ چیزی تا سه نفری شدن خانواده دو نفری ما نمانده. این روزها دائم درگیر احساسات متضادی ه...
30 خرداد 1390

فرهنگ لغات مادرانه (1)

خوابیدن: تقلا برای استراحت با چشمان بسته، رویای دیروز، کابوس امروز، چرت‌هایی بین بیداری، پر کردن فاصله چند دقیقه‌ای بین هر بار غلت زدن که خودش نیم ساعت زمان می‌برد. دستشویی: میعادگاه مادرانه، روزی 734 بار دیدار، جایی که قبلا گاهی می‌رفتی و حالا گاهی نمی‌روی، فرار به سمت رهایی، تلاش برای هیچ و پوچ. شکم:   غریبه‌ای از فضا، توپی که یادت نمی‌آید کی قورت داده‌ای، شگفتی هر روز جلوی آینه، عامل جذب گردشگران، جاذبه قوی برای جذب دست‌های دوست و آشنا ترک پوست: نگرانی تمام لحظه‌ها، عامل توسعه صنعت کرم‌سازی و تولید روغن زیتون، کابوسی که روزی رویش را به همه نشان خواهد داد، دیر و زود...
30 خرداد 1390

پدرم،تاج سرم.روزت مبارک

اینکه میگم پدرم تاج سرم , واقعا وجود پدر تو خانواده یه تاج سریه واسه همه اعضای خونه..... باباجونم دوست دارم از ته دل فریاد بزنم که: دوستت دارم, عاشقتم, عاشق یه دنیا مهربونیت , عاشق این همه از خود گذشتگیت,  خدا جون شکرت چه نعمتهایی رو داریم (پدر ,مادر ,فرزند و ....) من ,مامان علی این روز را از طرف خودم و علی به همه باباهای نازنین و زحمتکش دنیا, بخصوص به بابای گلم و پدر شوهر عزیزم و همچنین همسر عزیزتر از جونم از صمیم قلب تبریک میگم و ازخدا میخوام همیشه سایه همه پدرا و همچنین مادرا بالا سر همه خانواده ها باشه. ان شااله..................             &nbs...
30 خرداد 1390

دومین سالگرد ازدواج

روز 23 خرداد 1388 روز ازدواج ماست و امروز 2 سال از آنروز می گذرد  و.... حالا که ٢ سال از روز ازدواجمان می‌گذرد، هرگز، حتی برای لحظه‌ای، فکر نمی‌کنم که کاش هنوز مجرد بودم و کاش ازدواج نکرده بودم. مطمئنم که زندگی‌ام شیرین‌ترین روزهایش را گذرانده، اما چه کسی است که گاهی به یاد روزهای مجردی نیافتد؟ محمد جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم که ما را با یکدیگر آشنا کرد آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان در کنار فرزندمان عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم   و اما امسال سالگرد ازدواجمان را من و تو در کنار علی عزیزم...
30 خرداد 1390

تمرین مادرانه

علی این سر اتاق است و موبایل آن سر اتاق.علی با حسرت دارد موبایل را نگاه می‌کند. عزمش را جزم می‌کند که برود و بگیردش. روی چهار دست و پا می ایستد. این را یاد گرفته، ولی حرکت دست و پاهایش را هنوز نه. پاهایش را جلو می‌کشد. من و همسر ذوق می‌کنیم. دست‌هایش را هنوز بلد نیست جلو ببرد. شیرجه می‌زند و خودش را پرت می‌کند کمی جلوتر. آخ! من نگرانم که چیزی شده باشد. علی دوباره روی چهار دست و پا بلند می‌شود. دوباره پاها، دوباره شیرجه، دوباره آخ. سخت است و شیرین. این که ببینی بچه‌ات دارد برای چیزی این طور خودش را به آب و آتش می‌زند، شاید دردش بیاید، شاید زمین بخورد، باز بلند شود و باز زمین بخورد. تو می&z...
30 خرداد 1390

همه روزهای مادرانه(جواب آزمایش)

وقتی که برگه جواب  آزمایشم را همسرم آورد، تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که جواب آن مثبت باشد بعد از چند دقیقه جواب آزمایش را نگاه کردم وای خدای من باورم نمیشود مثبت است...منتظر بودم که باردار شوم اما نه به این سرعت.خیلی خوشحال شدم نمیدانستم خدا را چگونه شکر کنم . پرواز می‌کردم. وزن نداشتم. پاهایم به زمین نمی‌رسید. گوشه‌های خنده‌ام به گوش‌هایم رسیده بود و چشم‌‌هایم برق می‌زد. به همه نگاه می کردم و می‌خندیدم. لابد فکر می‌کردند خل شده‌ام؛ چه می‌دانم. توی دلم می‌گفتم «بگذار هر چه می‌خواهند فکر کنند. گوهر ارزشمندی در بطن من است که آن‌ها هیچ کدام ندارند.&ra...
30 خرداد 1390

رینگ مادری

صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش پدرش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی. یک مشتت را می‎کوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره. می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا می‎آید و می‎کوبد این سوی صورتت که «ببین نفس نفس می‎زند...» و باز آن یکی مشت فرو می‎رود توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...» مهم نیست که کی برنده می‎شود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دست آخر آن چیزی که له و لورده می‎شود، صورت بچه است. امروز صورتم بدجوری درد می‎کند. ...
30 خرداد 1390