رینگ مادری
صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش پدرش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی میکنی. یک مشتت را میکوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره. میدونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا میآید و میکوبد این سوی صورتت که «ببین نفس نفس میزند...» و باز آن یکی مشت فرو میرود توی چشمت که «چارهای نداری. مجبوری...»
مهم نیست که کی برنده میشود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دست آخر آن چیزی که له و لورده میشود، صورت بچه است.
امروز صورتم بدجوری درد میکند.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


رینگ مادری
