این روزها
قبلاها، وقتی میشنیدم یا میخواندم که خداوند گفته بابت کاری یا عبادتی، همه گناهان یکی را میبخشد، تعجب میکردم. یعنی فکر میکردم این طوری که نمیشود؛ طرف هر گناهی میکند، بعد در 80 سالگی یکی از آن کارها را میکند و لوح دلش مثل کودک تازه متولد صاف میشود! به نظرم حتی از عدالت هم به دور بود! یعنی چه که کاری ناگهان آدم را پاک پاک کند؟
از همه عجیبتر این بود که این کار همیشه یک عبادت طولانی، یک قطره اشک خالصانه یا ایستان در یک میدان سخت جنگ نبود. گاهی کاری بود که خیلیها آن را انجام میدهند؛ چیزی مثل تولد بخشیدن. روایت پیامبر است که وقتی بچه به دنیا میآید (و در برخی روایات، وقتی دوران شیردهی کودک تمام میشود) تمام گناهان زن بخشیده میشود، انگار دوباره متولد شده است. با خودم میگفتم، پس آن همه گناه قبل از آن چه میشود؟ این طوری یعنی اگر چند روز بعدش بمیری، بی هیچ گناهی مردهای؟!
این روزهااا بیشتر از هر وقت دیگر میبینم که چه حکمت عظیمی در عبارتهای این روایت است. بخشیده میشوید. گناهانتان بخشیده میشود. اما شما مثل یک کودک بیگناه نیستید. او هیچ سابقهای، نه در کارنامه اعمالش و نه حتی در ذهن و دل خودش و اطرافیانش، ندارد. ما نه. دیگران ما را در حال گناههایمان دیدهاند و شنیدهاند. ما خودمان را وقتی گناه میکردیم، به یاد داریم. ما لذت گناههای کوچک و پشیمانی گناههای بزرگمان را به یاد داریم. ما همان آدمیم، با همان وسوسهها، با همان تنبلیها، با همان ناتوانیها در صبر و نماز، با همان بیعرضگیها در پس زدن شیطان، با همان حماقتها و با همان گستاخیها. حتی اگر مهربانی باشد که همه -همهی همه- گناههایمان را ببخشد، باز از فردای آن روز ما باید با همان بدن، با همان فکر، با همان خاطره، با همان منطق زندگی کنیم که میکردیم.
باید خیلی ارادهمان محکم باشد که بتوانیم بعد از آن مهربانی بزرگ، پا روی خودمان بگذاریم و نگذاریم دوباره لوح سفید دلمان همانی شود که بود. وگرنه، یک زن مگر چند تا بچه میتواند به دنیا بیاورد؟ از این دست مهربانیها مگر چند تا فرصت بهمان میدهند؟


این روزها
