محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 16 سال و 8 روز سن داره

حاج علی مامانی

خبر خبر ،علی صاحب یک پسر عمو شد.

سلام مامانی من هم زن عمو شدم. بالاخره پسر عمو محسن در روز 14 شعبان متولد شد و شما رو از تنهایی درآورد شما صاحب یک دوست کوچولو شدید. زن عمو و عمو جون مبارک باشه.زوده زود بزرگش کنید تا بتونه با من بازی کنه.من و محمد مهدی کلی با هم کار داریم.پسر عمو عزیزم دوستت دارم و سعی میکنم همیشه هوات داشته باشم. محمد مهدی جان هشت ماهه به دنیا اومده برای همین خیلی کوچولو و با مزه است تا حالا نی نی به این ریزی بغل نکرده بودم وای خدای من خیلی سبک بود و با دو دست نمیشد گرفتش توی یک دست جا میشد اما واقعا معجزه خدا رو میشد دید چون به زیبایی داشت شیر میخورد انگار که ساعتها آموزش دیده.خدای مهربون چطور این فندق یاد گرفته برای زنده موندن باید تلاش کنه. محم...
27 تير 1390

ایکاش بزرگ نمی شدیم

رها ... رها ...دلم تنگ است برای خویشتن خویش دلتنگم برای رها بودن رها بودن از کالبد« بزرگ » بودن دام تنگ است برای بچگی کردنهای بی دغدغه برای خنده های بی واسطه برای لیز لیز خوردن های میان چهار راهها برای دویدن هایی با تمام قوا برای گوشه چشم نازک کردن بزرگترها برای زمین خوردنهایی که به دنبالش سرزنشها بود و زانوی سوراخ شده دلم تنگ است برای لحظه ای بی پروا شدن برای آغوش همیشه باز مادر برای لالایی های شبانه اش برای هدیه های کوچکی که زود شادمان میکرد برای قهرها و آشتی ، با همبازیهای کوچه های بچگی برای رقابت بر سر سکه های عیدی برای انتظار پر شدن قلک های بزرگ دلم تنگ است آه ! دلم تنگ است برای کوچه های کودکی ام ...
22 تير 1390

به تو آرزو داده ام

 دلم می‌خواست می‌شد همه اسباب بازیهای دنیا را برایت بخرم. نمی‌شود. دلم می‌خواست تو را به بهترین مدرسه دنیا بفرستم. نمی‌شود. دلم می‌خواست دستت را دراز کنی و هر چه را می‌خواهی داشته باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست نفهمی غصه یعنی چه. نمی‌شود. دلم می‌خواست حوصله بی پایان داشتم. ندارم. دلم می‌خواست بهترین مادر دنیا باشم. نیستم. دلم می‌خواست شادترین بچه دنیا باشی. نمی‌شود. دلم می‌خواست خنده سهم تو از زندگی باشد. نمی‌شود. زندگی چیز مسخره‌ای است پسر جان! همه چیز دست خودت نیست. بهتر بنویسم. خیلی چیزها دست خودت نیست. زندگی برای یک زن آسان نیست. اما زنها - در گوشی ب...
20 تير 1390

صبحانه سه نفری

گل پسرم تاج سرم عزیز مامان سلام سلام ،صدتا سلام. مامانی چرا دیشب نزاشتی ما بخوایبم؟از ساعت 4 صبح بیدار شدی و آروم با خودت بازی میکردی و مرتب به من لگد میزدی و میگفتی دد دد،مم مم،(یعنی مامانی بیدار شو من بیدارم)وقتی من بیدار شدم با اینکه خیلی خوابم میومد(چون 2 ساعت بیشتر نخوابیده بودم)همینکه چشمهای قشنگت و دیدم بغلت کردم و مرتب میبوسیدمت و شما هم با خنده های قشنگت با من بازی میکردی.1 ساعتی تو رختخواب با هم بازی کردیم که دیدم نه شما قصد خوابیدن نداری پس بلند شدیم با هم رفتیم آشپزخونه و شما رفتی تو روروک و من هم مشغول فرنی درست کردن و چای دم کردن شدم.من و شما با هم صبحانه رو آماده کردیم و بعد بابایی رو صدا کردیم تا بیدار شه و بیاد با ما...
20 تير 1390

کودکی که اماده ی تولد بود . . .

کودکی که اماده ی تولد بود نزد خد ا رفت و از او پرسید ،می گویند مرا فردا به زمین میفرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی انجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و اواز و شادی کاری ندارم . خداوند لبخند زد :فرشته ی تو برایت اواز خواهد خواند وهر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود . کودک ادامه داد : من چه طور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان انهارا نمی دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو زیباترین و ...
19 تير 1390

سفر به کربلا 1

علی عزیزم چهار ماهه بودی که امام حسین ما را طلبید و ما هم شدیم کربلایی................. باید بگم که بابام مدیر کاروان است و این سفر نیز از لطف  خدا و بابام بود.البته در این سفر دایی حسین و پسرش رضا و دایی محمد (داییهای خودم هستن)و دایی مهدی با ما همسفر بودن. قند عسلم من چهار ماهه باردار بودم که میخواستم با بابا جون بریم کربلا اما من آبله گرفتم و قسمت نشد که بریم اما بابام قول داده بود وقتی شما به دنیا اومدی سه تامون را با هم ببره.که در 30 بهمن 1389 قسمت شد که بریم .هرچه به روز رفتن نزدیکتر میشدیم  استرسم بیشتر میشد چون نگران بودم که نکنه شما مریض بشین یا اینکه آیا من میتونم به درستی مواظب شما باشم،این بار هم مثل مکه توکل کردم...
18 تير 1390

پازل زندگی

تو زندگی بهم ثابت شده که خیلی چیزا از کنترل من خارجه. خیلی چیزا اونجوری که باید اتفاق بیفته می افته و من توش خیلی نقشی ندارم و خلاصه اش اینکه  اگه به زندگی از زاویه ای بالاتر نگاه کنی مثل یک پازل می مونه که یکی داره یواش یواش و به مرور قطعاتش رو کنار هم می چینه و گاهی بهت اجازه میده که قطعه بعدی رو خودت انتخاب کنی و در نهایت این قطعات از قبل وجود داشته و نقش پازلت از قبل زقم خورده. وقتی اینجوری به قضیه نگاه می کنم می بینم که دارم بابت خیلی چیزا حرص و جوش الکی می خورم. ولی خوب نمی دونم چرا هیچ رقم نمی تونم این رویه حساسیت بیش از حد و حرص و جوش زیاد رو تو خودم تعدیل کنم. تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که از صم...
16 تير 1390